برزخ
عکس از صالح تسبیحیهک شد
سلام.دیوانه شدم از بس برای پارسا ادای کلاه قرمزی و ایل و تبارش رو در اوردم.هم کلاه قرمزی 1 هم 2.من و محمد خودمون شدیم کلاه قرمزی سر خود.تازه این مال وقتایی که تلوزیون یاکامپیوتر در تصرف من یا محمد باشه.والا وقتای دیگه هم باید سی دی شو براش بذارم.الان هم اومده به من میگه سروناز برات نون اوردم.راستی از یکشنبه میره مهد کودک.طفلکی این چند وقته انقدر ذوق مهد داشت که از روزی که رفته برعکس تمام بچه های دیگه نه تنها گریه نمی کنه بلکه از ذوقش روزای تعطیل هم کله صبح پامیشه میگه پشو بریم مهد.اونروز بهش میگیم اسم دوستات چیه؟ میگه یکیشون علی اون یکی هم گوریل!!
من هنوز امیدوارم که آن نجات دهنده واقعی بیاید.گرچه اندازه فاصله من و خورشید راه باقی باشد.نمی گم آدم مذهبی هستم اما به یه چیزایی اعتقاد قلبی دارم.اوون منو می بینه و میشنوه....پس دعایی که از ته دل باشه حتما قبوله.
من ارزومند هر انچه بهترین است برای مردم کشورم هستم امیدوارم که تو به کمکمون بیای و برامون عدالت علی(ع) رو بیاری
چیزی که همه ادمای خوب محتاجشن و امیدوارم برای ما و در دوران ما ظهور کنی.ما رو امشب قابل بدون و دستمون رو بگیر
امام زمان خیلیها به اسم تو و به اسم علی خیلی کارا میکنن خودت بیا و هر کی رو که تو لباس خدمت خیانت می کنه رو از بین ببر
میدونم امشب سرت خیلی شلوغه اما چی میشه به حرف منم گوش کنی...۳سال پیش ازت خواستم و بهم دادی پس امسالم شب عیدت ازت می خوام نا امیدم نکن ای منجی
خانهء ما دور است
پشت امواجِ نور
در میانِ خورشید
قاصدکها همچون
چشمه های خورشید
بر در و دیوارش
طرحی از باغچه مان را دارند
من میانِ خانه
از سبوی خورشید
نور خواهم نوشید
و برای گلدان
تک گُلِ جانم را
هدیه خواهم برد
گرچه دور است ازمن
شهرِ آبادانی
لیک من هستم
پادشاهِ خوشبختی...
19 September, 2005مترصد*زندگی*
راه میان دو آفتاب
- با نام زندگی -
از شب شروع شد
شبهای قیری
شبهای رنگِ جیغ
شبهای درد و درد
پس صبح زاده شد
خورشید زاده شد
و عشق بر پیشانی ها
نوشته شد
پس من زاده شدم
با قلبی اسیر
با مُهری بر پیشانی
و دوستی با آفتاب
و مِهرِ جاودانِ باران
پس من زاده شدم
که تاوانِ قلبم را بدهم
و برهم...
و من زاده شدم
تا عشق شکوفه کند
و نهایت آسمان
در دستهای من بلغزد
و فرو بریزد
پس من زاده شدم
تا بمیرم.....
مترصد
می گوید بو کن مرا
بو کن این معطر عریان را
که تا برگردی و میان گریه استخاره کنی
دیگر کسی
ترا به نام کوچک هیچ خاطره ای نخواهد خواند
می گوید بوکن مرا...مَردِ زنانه ترین مویه های زمین!
تنها تو شاعر منی...که تنها
پرندگانِ باز آمده از خاکسترِ آسمان می دانند
حکمت این حکایتِ ناتمام را
هر ترانه خوانِ خواب آلوده ای
از من خسته به ارث نخواهد بُرد
او...زن بود او،او همویِ بالا بود او،او عذابِ علاقه بود او،
با همان لبانِ از عسل آسودهء مَگوش:
لبریزِ رازِ هزار بوسه از بله گفتِ هر عروس.
لورکا گفت:((شد و باز نیامد!))
باز می آید و من باز غرقهء رویا ورگبارِ گریه اش خواهم کرد
چندان که ماه از میلِ برهنگی
گیسو گشوده از پیچهء پُرپُشتِ اَبر به در آید و
من از طعمِ تنفسِ ملکوت
بر اقلیمِ علاقه خدایی کنم.
سّید علی صالحی
دعای زنی در راه...که تنها می رفت.
تنها برای تو ای مونس آدمی
تنها برای ملت صبور تو ای ترانهء آدمی
تنها برای تو ای پروردگارِ واژه
تنها برای تو
شاعِرِ گمنامِ آن سوی پنجره!
من آرزومندم
آرزومندِ آزادی شما
بسیاری عدالت،آینه های پاک
لبخند خاص خدا...!
من آرزومندِ هرآنچه بهترینم
هرآنچه برای شماست
از بوده بود،از هست
از بوده است:
خوبی ها،شادمانی ها،یاوری ها.
همین طور خوبست
شعر...یعنی چه!؟
دوستت می دارم
دختر دورِ هفت دریای آسمان
آسمانی نزدیک به یکی پیالهء آب!
من تشنه ام به خدا
با من گریه کن
جهان برخواهد خاست.
ما احترامِ شقایق
به اوایلِِِ اردی بهشتِ امسالیم.
عزیزم
درمان بخشِ زخمهای دیرینِ من
رازِ بزرگِ دخترانِ ماه
شفاخوانِ شبِ گریه ها
ری را
آب ها همه از تو زنده اند
آدمیان همه از تو زنده اند
علف همه از تو سبز
آسمان همه ار تو آبیِ عجیب!
پس کی خواهی آمد!؟
من خسته ام،خرابم،خُرد و خَرابم کرده اند
دیگر این کلماتِ ساکتِ صبور هم فهمیده اند!
هی دَرهَم شکنندهء تب من و تاریکیِ مردمان
هی دَرهَم شکنندهء ترس من و تنهایی مردمان
نیکی پیش بیاور،بیا
دُرُستی پیش بیاور،بیا
عشق پیش بیاور بیا
بیا...اعتمادِ بزرگ
یقینِ بی پایانِ هرچه زنانگی...!
سیّد علی صالحی
از کتاب(دعایِ زنی در راه که تنها می رفت)
شعر لحظه نابی ست که تداوم احساس و غلیان عشق را انعکاس میدهد.لحظه ایست که آدمی همه وزن است و غزل.
لحظه ایست که می خواهی تمام دنیا را برقصانی و برهم زنی تا انرژی مثبت درونیت را به کسانی که سزاوارترند
تسرّی دهی.شاید بتوان گفت که تمام این لحظات هنر است و شعر والاترین هنرهاست.
انسانیترین و اجتماعیترین هنرها که فقط برای شناساندن راه صحیح به تمام آدمیان به وجود آمده است
که اگر شاعر شعر خویش را پنهان کند دیگر آیا راهی برای تسرّی و راهبری دردهای بشری وجود خواهد داشت؟
به نظر من تمام کارهای نیک جهان شعری است که گاه در عمل و گاه در هنر نمایان می شوند.
معصومه مترصد
پارسا خدای حرفهای جالب زدنه.یک چیزهایی میگه که ما هم که مامان باباشیم تعجب میکنیم از کجا یاد گرفته.چند وقت پیش عکس عروسیمون رو دیده یه کم نگاه کرد بعد یهو گفت:این عکس عروسی شماست؟
گفتم بعله پسرم..
با گریه گفت:پس من کجام؟منو نبرده بودین؟من تنها موندم تو خونه![]()
حالا بیا هی بهش توضیح بده مگه گوش میده....
چند دقیقه بعد اومد گفت:من قصد ازدواج دارم(اینو از ارث بابام یاد گرفته)
بهش گفتم با کی میخوای ازدواج کنی؟
گفت با بابا!!![]()
میخوام داماد بشم.کت شلوار بپوشم بعد با بابا عروسی کنم![]()
((ای کاش))
ای کاش مسیحا سرودی می خواند
باز میگشت و سرودی می خواند
تنها...
بر صلیب خود
همچون ما در تنهایی خویش
و خیال باران در یک روز ابری
مسیحا تنها بر صلیب
و من و تو جدا
در تنهایی
مسیحا!رجعتی
و بارانی
که شاید ما تشنگان را جرعه ای
و سر انجام آفتابی
نه چندان داغ.نه چندان ابری
نه سوزان.نه بی مهر
فقط آفتابی بتابد و بس
آه ای مسیحا! باز خواهی گشت
و ما در تکامل خویش پیوند می خوریم
آری...اینک میدانم:
((سرود مسیحا مِهر است و جاودانگیش))
که میداند تا به کی دلداده ات بودم؟
میدانی که هنوز دوستت دارم
اگر باید در بی کسی به انتظار بمانم
اگر تو میخواهی آماده ام
اگر هیچگاه ندیده بودمت
برایم نامی غریب بودی
ولی هرگز مهم نیست
همین گونه خواهم بود
من عاشقت می مانم همیشه و تا ابد
همه دل شیدایت هستم
هر زمان که کنار منی یا از من جدا
و آن دم که تو را بیابم
آوایت فضا را سرشار می سازد
آوازی رسا سر ده که نوایت را بشنوم
هموار کن بودن در کنارت را
که آنچه می کنی ترا نزدم عزیز می دارد
می دانی که آماده ام
آماده ام...
هر چشم تو يه پنجره، رو به تماشای سحر!
ديوار خواب خط بزن! ای از همه آزاده تر!
پلکاتُ وا کن روبه عشق!پيله ی ترسُ پاره کن!
فانوسک قلب منُ، يه کهکشون ستاره کن!
پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه!
هر کس به قدر پنجرش،نورُ تماشا ميکنه!
پنجره يعنی يه نفر، تشنه ی لمس منظره!
با هر نگاهی تازه شو!هر چشم تو يه پنجره!
اونور قاب پنجره، اگه قشنگه ، اگه زشت!
اگه سياه ، اگه سفيد، اگه جهنم يا بهشت!
با هر نگاه گرم تو، منظره ديدنی ميشه!
وقتی تو لب وا ميکنی، حرفا شنيدنی ميشه!
پنجره يعنی يه نفر،ديوارُ حاشا ميکنه!
هر کس به قدر پنجرش،نورُ تماشا ميکنه!
پنجره يعنی يه نفر، تشنه ی لمس منظره!
با هر نگاهی تازه شو!هر چشم تو يه پنجره
دلمونو به نوشتن ترانه خوش میکنیم
اما این قلب ترانه هم شکسته
دلمونو به خوندن ِ ساز و صدا خوش میکنیم
اما اینبار تمام ِ سازها شکسته
من دلم بین صدا و رقص و نور
توی رنگ نقاشی و بوم شده اسیر
تو دلت دلخوش مهره هات شده
عاشق اسب و رخ وشاه و وزیر
اما فکر نکن که من خسته شدم
نه هنوز زوده روزها رو بشمرم
بازی ستاره و چشمکاشو
محاله به این زودی تموم کنم
میرم تا یه وبلاگ ِ تازه ای رو
واسه چشمای تو برجا بذارم
میدونم که تو نمیری سراغش
اما من همیشه یادداشت میذارم